الهه ی ناز.....

هر روزی که عشق را درک کنی آن روز مقدس است

الهه ی ناز.....

هر روزی که عشق را درک کنی آن روز مقدس است

دکتر به شاگردم گفته یک ماه دیگه بیا که دوباره ببینمت
               حالا دوساعت مخ منو بکار گرفته که منظور دکتر
                                          سی روز بوده یا سی و یک روز ؟؟؟

آخه من سرمو به کدوم دیوار بکوبم :(((

" من خبر را دست دوم شنیدم "


چند روز پیش یه خبر از یه اتفاق واقعی شنیدم که بدنم را لرزوند

یه دختر جوان که بدنش پر شده بود از جوش های کثیف و بزرگ

میگفت : تن فروش هست

یه روز یه پسری با شاسی بلند میاد کنارش و میگه 150 میدم

خب دختره هم قبول میکنه و سوار میشه

همون اول کار پسره بهش 150 را میده و اونو میبره توی یه ویلا

میرن توی یه اتاق و به دختره میگه لخت شو تا من میام

دختره لخت میشه

چند لحظه بعد پسره با یک سگ بزرگ میاد داخل و میگه تو را برای سگم میخام نه خودم

و میگه اگر قبول نکنی سگ را میندازم به جونت که تیکه تیکه ات کنه

و الی آخر



اینکه دختره چرا تن فروش شده را کاری ندارم  " حق نداریم کسی را قضاوتت کنیم وقتی جای اون زندگی نکردیم "

اما یه ادم چقدر میتونه خوی حیوانی و پستی بگیره واقعا ؟؟؟


واقعا این پسر چه تفاوت داره با داعشی ها ؟؟


امده توی مغازه پیش من

میگه : عیدی مسافرت جایی مسافرت رفتی ؟؟

Oـــo


خب روز اول عید

منم که کنار توام



به جون خودم

همین الان

یعنی دو دقیقه نگذشته هاااان


خانمه آمده و میگه : اقا "فلان جنس " را دارید؟؟

من : اره بوش آلمان دارم


خانمه : بوش آلمان؟؟؟

  مال کُره است ؟؟

Oــــo


بنظرم هیلتر هم توی قبر خندش گرفت :)



دکتر ها معمولا آدمای خشن و منطقی هستن
منظور از خشن اینه که اهل شعرنیستن و سعی میکنن احساسی عمل نکنن

خب اینم شاید بسته به شغلشون ایجاب میکنه

..
یکبار رفتم دکتر " یک دکتر پیر بود " وقتی معاینه کرد و نسخه داد
برگشتم که بیام بیرون چشمم افتاد به کتابخانه اش توی مطب

بین اون همه کتاب ِ قلب و عروق و ریه و فلان....
 اشعار خیام بدجور خودنمایی میکرد

برگشتم و پرسیدم " شما اهل شعر و ادبیاتی ؟؟"

گفت : اره من شعر میخونم

گفتم : آخه دکتر باشی و احساسی ؟؟

..
همین موضوع باعث شد حدود بیست دقیقه با هم درباره شعر حرف بزنیم
و به منشی گفت تا خودم خبر ندادم کسی را داخل راه نده

در آخر هم یکی از شعرامو به یادگار گرفت :)))


^ــــ^

 گفتم : جناب سروان جریمه نکن.. بچه قوم هستیم :)

گفت : چطور ؟؟


گفتم : به قول سعدی بنی آدم اعضای یکدیگرند

Oـــo


بنظرم از سعدی بدش می آمد :))


جریمه کرد :(

این وبلاگ اشعار و دلنوشته های منه

که برام خیلی با ارزشه


لمس بوسه

بعضی آدما آنقدر توی دلت بزرگ جلوه میدن

   که دوست داری اندازه ی نوشیدن یک استکان چای هم شده

                    ازش سهم داشته باشی

میگفت : گاهی آدما دلشون برای کسی تنگ میشه

                   اما نمیدونن برای کی ؟؟

                    فقط میدونن که دلتنگ هستن

این جور مواقع ضمیر ناخودآگاه یاد کسی افتاده که دوسش داشته

اما ضمیر آگاه اونو به خاطر نمیاره

من همانم , بنده ای با هر گناه

اشتباه در اشتباه در اشتباه


تو همانی که مرا می بخشی ام

که به تو آورده ام بازم پناه